ای به خالِ لب دلدار گرفتار بیا

امام خمینی(ره) همچون چراغ هدایتی است که باعث روشنایی صراط مستقیم درعصر جاهلیت ایران بود


rehlate emam khomeyni 4print.ir kochak طرح بنر 100*300 رحلت امام خمینی (ره) 14 خرداد با تصویر گریان مقام معظم رهبری


ای به خالِ لب دلدار گرفتار بیا

ای انالحق زده منصور سَرِدار بیا

رفتی و خون ز دل و دیده من جاری شد

ای امید دل »خندانِ« دل افکار بیا




می فروشی گفت: کالایم می است

رونق بازار من ساز و نی است

من خمینی دوست دارم چون که او

هم خم است و هم می است و هم نی است




سالروز تعزیت میر قافله عشق، معمار کبیر انقلاب

حضرت امام خمینی(ره)


 و ایام پاسداشت خون شهیدان 15 خرداد بر عموم مسلمین جهان تسلیت باد





كميل نوشت:
من به قبولی فکر میکردم...

واو به شاگرد اولی !!!

و تو ببین چقدر فرق است بین من و او

او شاگرد اول کلاس عاشقی حضرت دوست شد

ومن هنوز مانده ام بابا... آب...


یاد باد آن روزگاران، که دلی بود و سودایی در سر...

سيد مرتضي آويني نوشت:

راز خون را جز شهدا در نمی‌ یابند.

گردش خون در رگ‌های زندگی شیرین است، اما ریختن آن در پای محبوب شیرین‌ تر است

و نگو شیرین تر، بگو بسیار بسیار شیرین‌ تر است.

راز خون در آنجاست که همه‌ی حیات به خون وابسته است.

اگر خون یعنی همه‌ی حیات و از ترک این وابستگی دشوارتر هیچ نیست،

پس بیش‌ ترین از آن کسی است که دست به دشوارترین عمل بزند.

راز خون در آنجاست که محبوب، خود را به کسی می‌ بخشد که این راز را دریابد.

و آن کس که لذت این سوختن را چشید، در این ماندن و بودن جز ملالت و افسردگی هیچ نمی‌یابد.


خواب یک رزمنده در میدان جنگ /عکس


پ,ن: بیاد همه آنهایی که بدن هایشان زیر  تانک ها له شد تا ما امروز

همچون سرو بر روی خاک های سرزمین عزیزمان قدم برداریم و با حضور

سرونشت ساز پای صندوق های رأی راهشان را ادامه بدهیم و حماسه ای نو بیافرینیم...





باری ما شهدا ره صد ساله را در کمتر از یک شب بلکه کمتر پیمودیم و به شهادت رسیدیم ...

اما راه سخت و دشوار برای کسانی ماند که از دو راه

 « فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی‏ نَحْبَهُ"(یعنی شهادت)

 و مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ» راه دوم را انتخاب کردند یعنی انتظار شهادت...


همان ایشانند که اگر در کوره ی حوادث، پایدار بمانند یقینا مقامشان از ما بالاتر است...

...شهادت

و خوشا به حالشان...

وصیت نامه روحانی شهید عباس شمس درخشان





كميل نوشت:

دقت کن...

نگاهشان به منو توست...

نکند گناهی از ما سر زده که اینگونه به ما مینگرند ؟!!!

و شاید هم بخاطر...



دل نوشت:

تو رفتی... این حس از من دور نمیشود...

تو بی هوا و هوس بودی و من هوای زندگی دارم...

وقتی لحظه های با تو بودن را قدر ندانستم و تو رفتی...

برای من زندگی دیگر معنا ندارد...

تو رفتی و عشق را معنا کردی...

و من ماندم حسرت معنا شد...

تو به عشق رسیدی و من محو دنیا شدم...

در اتش دنیا ماندم و سوختم...

 ماندم و خاکستر شدم...

اشک ها ریختم در حسرت جا ماندن...

چه بسازم با این دل...؟؟؟

حسرت لحظه لحظه های ناب عشق را، با ای کاش های سرنوشت  در هم می آمیزم

 و غبطه و بغض حاصل می شود...

چه آسان دل دادی و چه آسان دل بریدی...

چه معصومانه آمدی و چه مظلومانه رفتی...

شب که می شود و بغض راه گلویم را می بندد ردپای غم بر چهره ام جا می اندازد ...

کاش مثل تو غنچه ای پرپر بودم...

تا پاییز را نبینم ...

تا خزان عمر را نبینم...

قصه، قصه خار بودن و خشکیدن است...

حالا خاری هستم خشکیده و بی فایده....

سرشار از غم و غصه...

خاری که از ماندن در دنیای آتشین ، شعله ور شده و میسوزد...

و خاکسترش را باد به هر سو می برد...




كميل نوشت:

یاد باد آن روزگاران، که دلی بود و سودایی در سر...

 روزهایم شده اند شبهای تیره و تار...

شبهایی که بودنشان را مدیون همین قلب مرده ام هستم...

حال که قلبم تنهایی را پسندید...

کمی دلتنگی که گناه نیست...

اشک آمد...

دیگر نجوای شقایق های عاشق به گوش نمی رسد...

شقایق هایی که غزل خوان رفتند و دیگر غزلشان به گوش نمی رسد...

بغضم هم دیگر رهایم نمی کند.

 دعایم کنید که این یکی دیگر رهایم نکند...

من ماندم و باغچه ای کوچک در حسرت باغ آرزوها...


جامانده ام در این زمانه...

رمقی نیست در این جسم رنجور...

در دلم آتشی سوزان فوران می کند ...


 

همچو نیزارهای شط آتش گرفته ام و باد خاکسترم را به هر سویی می برد...

خاموش نمی شوم با موج...

گر چه چشمانم آواره نخلهای بی سر است...


 

لیک قلبم هنوز داخل سنگر است...

باز هم غروب شد و آرزوهای پرپر شده...

و شب بوهای مست کننده..

من ماندم و باغچه ای کوچک در حسرت باغ آرزوها.

پیش کش می کنم اشکها را...

 چگونه می توان در حسرت عشق به خورشید ماند و نسوخت...

کاش دوباره اشکی بیاید...

بارانی...

میخواهم رها شوم بدون عقل گام بردارم..

گام بردارم...

راه دل را نبندم...

اینک ناچارم در فراق،  به قطرات اشکم و سوز ناله بسنده کنم...

غروب که می شود زانوی غم بغل می گیرم تا عقده دل وا کنم...

غروب که میشود عطر نخلهای بی سر و نیزارهای سوخته به مشام می رسد...

آه ای غروب...

ویران نمودی...

حال منتظر شب باش...



كميل نوشت:

هان ای خاطرات غمبار 

به حسرت من رحم کنید و مرا به حال خود واگذارید


به دارکشیده مرا بغــــــض نبودنت...!!




قصه میگویم ، قصه شب...

قصه ای آشنا.

.قصه عاشق شدن ...

شب و سکوت و مبتلا شدن .

.قصه ای از روزهای نبرد و شبهای عاشقی...

خون بود و خاک بود و بوی باروت...

خاک بود و اشک بود و بوی بندگی..

گریه بود و سکوت...

اشک بود و انتخاب بین عقل و دل...

نخل بود و حرفهای عاشقانه ، بی تعارف...

قصه می گویم قصه ای آشنا...

شب بود و تنهایی و قصه های آرزو..

یادم آمد

شب بود و سکوت نخلستان..

شب بود و نجوای درون قبرها..

در دل تاریک شب چشمهای گریان...

دلهای آرام..

.کاش ندیده بودم گریه ها را...

راز و نیازها را...

آن چشمهای شیدا و شب زنده داران را...

 دعا می کردند برای سفر..

سفری ابدی...

سفری که با بال باید رفت ...

باید جدا شد و رفت...

آخر قصه این شد که پرستو های عاشق گفتند ایاک نعبد و ما دنیا را پرستیدیم ...

آنها گفتند ایاک نستعین و ما به دنیا تکیه کردیم..

این بود قصه امشب....






منتظر هیچ دستی در هیچ کجای دنیا نباش؛

اشک هایت را با دست خود پاک کن؛

همه رهگذرند ...





سالهاست که دیگر چشمانم کز کرده اند...

گفته نمی شوند حرفهایی که بغض شده اند در گلویم..

بغضی که چونان خاک خفه ام میکند...

بغضی که خیال ترکیدن ندارد...

حرفهایی که در قلبم مانده است و گه گاهی بزور و التماس تکه تکه بر کاغذ روان می شوند.....

انبوهی از خاطرات که تلنبار شده اند در گوشه قلبم ...

 حال نگاهم مبهوت و دهانم گذرگاه حرفهای نا گفته...

از حرفها ...

.حرفهایی از عشق ..

عشق آمد و دلم مرد....









كميل نوشت:

مولای من 

می شنوی؟؟؟؟؟

دیگر صدای نفس کشیدنم نمی آید...!

به دارکشیده مرا بغــــــض نبودنت...!!

راستي يادم رفت آرزوي شب آرزوهايم را بگويم:

تنها ارزویم آمدن توست


(اونقدر غم و غصه و درد و اندوه بسياره كه آخر سر خودمم نفهميدم مطالبم به قول ارسطو تو پايتخت:

 آيا ربطي به هم داشت ؟ آيا ربطي به هم نداشت؟ و هزار آيا و چرا ...)

فقط همينو فهميدم كه تو اين وانفساي زندگي خيليا هستن كه حرف دلشون اينه : نقي  نهار نخردم

به ظاهر خنده دار اما...  گريه دار...





يا صاحب الزمان آجرك الله








 


چه متواضعانه در برابر مولایت قنوت عشق گرفته ای...


مَوْلایَ یا مَوْلایَ ، اَنْتَ الْرَّبُ وَ اَنَا الْمَرْبُوبُ ، وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمَرْبُوبَ الاَّ الْرَّبُ

و چه زود دعایت مستجاب شد....

"اللهم ارزقنا توفيق شهاده فی سبیلک"
.
.
برای دل من هم دعایی بکن...

به یقین یوسف ما آمدنی است...


مادر است دیگر... گاهی دلش خیلی برای فرزندش تنگ میشود







مــادر هـــر پنج شنبه سراغت را

از امــام زاده ابراهیــم می گیرد

در گــوش ضریح می نالــد

پسـرم در راه کـربلا گم شد

اسمش حــــسین اســـت و عاشـــق اباالفضل

پوتیـــن نداشت

کتـــــانی مدرســه اش را پوشــیده بود

و جـــــیب پیراهن خاک خورده اش پر بود

از عطر کمـــــیل و توســــل

لااقل یــک شــب به خـواب های شکــسته اش سـری بزن

بگــــو که با جبــــرئیل و حــاج همت هم خــانه ای

شـــــاید کمـــــی آسوده تر بخوابد

حـال ماهــم مثل هم است

و جــز مـــرگ، مــلالی نیست...










کاش روزی بنویسند به بقیع، یک فراخوان کمک، طرح احداث ضریح/


کاش روزی بنویسند به بقیع، کارگران مشغولند، کار احداث ضریح/


کاش روزی بنویسند به بقیع، چند روز مانده به اتمام ضریح/
 
کاش روزی بنویسند به بقیع، مهدی فاطمه آید، به تماشای ضریح/

کاش روزی بنویسند به بقیع، عید امسال، نماز صحن عتیق/


کاش روزی بنویسند به بقیع، فلش راهنما، مرقد زهرای شفیع/


به یقین یوسف ما آمدنی است...


اللهم عجل لولیک الفرج بحق فاطمه الزهرا...


كميل نوشت:

دریای وجود از غمتان لبریز است

در غیبتتان بهار هم پائیز است

از حال دلم اگر خبر می خواهید

مانند نيشابور پس از چنگیز است













این انگشت رای پیكرهایی است كه بدنشان قطعه و قطعه و ریز ریز شد تا ما پشت ولایت را خالی نكنیم...

این انگشت رای ملتی است كه میخواهد روی پاهای خودش بایستد و در این راه

از هیچ جانفشانی دریغ نمی كند...

این انگشت، خار چشم دشمنان این مرز و بوم است...

این انگشت، كبریت به آتش كشیدن آرزوهای دشمنان ایران و ایرانی است...

این انگشت، ندای لبیك یا خامنه ای است

به كوری چشم همه ی دشمنان

دفاع ما همچنان باقیست...


الهی از عمرت پشیمون نشی...

 

در مجلس مظلومیّت مردِ غریب

بنگر که دلم میان غمخانه گم است

این ناله ز ماتمِ امامِ هادی ست

معصوم دوازدهم امامِ دهم است

شهادت جانسوز امام هادی(ع) تسلیت باد




بی حجابی


بسم رب الشهدا

زن خیره به درخت مانده بود و در شگفت از زیبایی از دست رفته اش.

اصلا انگار درخت مرده بود.

همه اش تقصیر پاییز بود؛

اول عریانش کرد و زیبایی اش را گرفت؛ سپس حیاتش را.

درخت شده بود آیینه زندگیش، رندگی ای که همه چیزش را از دست داده بود.

کاش بهار زودتر از راه می رسید و حجاب را دوباره به درخت هدیه می داد.



كميل نوشت:  به قول آیت الله بهجت رضوان الله علیه كه هروقت موقع خداحافظی می شد می گفت:

الهی از عمرت پشیمون نشی...

ماهم هرگز از عمرمون پشيمون نشيم و تو حسرت بهاري دوباره نمونيم




می گفتند :(( چرا برنمی گردی عقب با این همه ترکش ؟))

می گفت آدم برای این خرده ریزها که بر نمی گرده .

ترکش باید اندازه لیوان باشه تا آدم خجالت نکشه برگرده عقب!!!

آخر سر هم با یکی از همین ترکش های لیوانی رفت .

عقب ؟

نه !

بهشت...




نهرخین و کربلای چهار و شهدای غواصش

شلمچه و ناله های مادر مادرش

شرهانی و لاله های قرمزش

فکه و کانال کمیلش

اروند و برداران گمنانش...

من رأی می دهم به شهیدی که بی سر است





حالا برای شادی عالی جنابها

تبعید می شوند شهیدان به قابها


تبعید می شوند که سر در نیاورند

از بازی کثیف حساب و کتابها

صندوق های پر شده ی روشن منند

تابوتهای پر شده با آفتابها


من رأی می دهم به شهیدی که بی سر است

هرچند رأی باطله ام در حسابها

تقصیر من که نیست اگر سقف هایتان

اینقدر کوچک است برای عقابها

سال هزار و سیصد و شصت و گلوله رفت

آمد هزار و سیصد و نود و خوابها











كميل نوشت:

ای عشق! بیا که سینه هامان شد چاک

"این النبا العظیم؟"، گشتیم هلاک

چشمی که تو را ندیده باشد کور است

خون شد دل ما، "متی ترانا و نراک؟"







كميل نوشت:

توجیه خوبی بود به خیال خودمان....

ما که عکس شهدا عمل می کنیم

پس بگذار عکس شهدا را نبینیم

برای همین بود که فراموش شدند


شهدا شرمنده ایم....








كميل نوشت:


 آقا جان تسليت؛ بلال شما هم پركشيد

شما مانديد و خيل عظيم نخبگان بي بصيرت

پسرم سرش میرفت قولش نمیرفت



به مادرقول داده بود حتما برمی گرده ، وقتی مادر تن بی سر فرزندش رادید


لبخند تلخی زدو گفت :

پسرم سرش میرفت قولش نمیرفت.





سرش داد میزد که باباجون چته؟؟؟

یه قٌلٌپ آب خنک دادیم بهتا....  زهر مار ندادیم که

چرا اینجوری میکنی؟؟؟ بچه شدی؟؟؟

نشسته بود یه گوشه و زار زار گریه میکرد

بقیه هم با تعجب بهش نگاه میکردن. عده ای هم میخندیدند

هیچکس نفهمید چرا گریه میکنه

اما من خوب میدونستم

خوب میدونستم یاد رفقاش افتاده که تشنه شهید شذن

خوب میدونستم از اون روز به بعد با خودش عهد کرده که تا آخر عمر آب خنک نخوره ....!!!










ای شهید عزیز ؛ افسوس کوچه ها دیگر آن کوچه های قدیمی نیستند


رنگی از درد و داغ ندارند. کوچه ها دیگر اخلاص تقسیم نمی کنند و طعم شهادت

و آسمانی شدن را در دل و دماغ عابران خسته نمی پراکنند.

دیوارها نمایش مردم فریبی است 

در شهر ما که سهم ابوذر غریبی است..........

ای شهید،راستی مگر سنگ شده ایم........!!!!؟و یا طلسممان کرده اند؟

تا خدا فقط یه سجده فاصله بود؟ امروز چه بگویم ای........برادر؟

اهل کوچه همه رفتند ولی ما ماندیم 

حقمان است اگر بی کس و تنها ماندیم

در به روی همه وا بود و نمی دانستیم 

شهر لبریز خدا بود و نمی دانستیم

هیچ تقصیر کسی نیست اگر رنجوریم 

روشنی هست ، خدا هست ولی ما کوریم

آری همسفر ، روشنی هست ، خدا هست..... 





بابا سلام و مرحبا بر روح پاکت


بر دخترت مانده زِتو عکس و پلاکت

از ابتدائی،درس اوّل را که خواندم

بابا و آب و نان ِآن بر دل نشاندم

شد سفره ی ما باز،عشقِ ما نیامد

من نان و آب آوردم و بابا نیامد

کبری تو از تصمیم بابایم چه دانی؟

تصمیم بابایم شده عشقِ نهانی

گر ریزعلی آتش زند کلِّ اَثاثش

بابای من بر عالمی اَرزد لباسش
.
.
.
.
.

بابا کجا ماندی بیا امشب عروسم

رفتی ُّو من در حسرت ِآغوش و بوسم(بهلول حبیبی زنجانی)









كميل نوشت:


باران که می بارد…

دلم برایت تنگ می شود…

راه می افتم...

من بغض می کنم…

آسمان گریه…

شهدا شرمنده ايم





گاهي يك نگاه حرام...

شهادت را برای کسی که لیاقت شهادت دارد ،

 سال ها عقب می اندازد. 

چه برسد به کسی که  ...

هنوز لياقت براي  شهادت را نشان نداده است . . . 

یک نگاه حرام . . . 

سال ها عقب می اندازد . . . 

شهادت را می گوییم اللهم الرزقنا ، اما . . .




كميل نوشت:  توصیه شیخ رجبعلی خیاط:

وقتي چشمت به نامحرم می‌افتد؛ اگر خوشت نیاید كه مریض هستی اما اگر خوشت آمد،

  فوراًچشمت را ببند و سرت را پایین بینداز و بگو:

***یا خیر حبیب و محبوب***

 یعنی خدایا من تو را می‌خواهم، این‌ها چیه؟      

 این‌ها دوست داشتنی نیستند.






در آغوش گرفته اند و می آیند ، آرام و آهسته...  صدای استخوان ها، درد را بیشتر میکند

بغض ها سنگین میشوند... 

آنقدر این حجم کوچک سنگین میشود که قافله را به زانو می اندازد...

هنوز که هنوز است در مقابل استخوان های بی سر شما لال مانده ام و در زنجیر بی پلاک !!


كميل نوشت: چقدر گمنامی خودتان را به رخمان میکشید...؟

بخدا شرمنده ايم، شرمنده ترمان نكنيد


ياد آنان كه از خدا گفتند



یاد آنان که از خدا گفتند


واقعاً یا امام رضا گفتند 

اکثراً بی کفن شهید شدند


بسکه از داغ بوریا گفتند

شب جمعه به دوستانِ خود از

قصد رفتن به کربلا گفتند

عده ای مصلحت طلب ماندند

پس از آنها چه حرفها گفتند

با دروغ و دغل ز بیت المال

سیر خوردند و قِصه ها گفتند

دردِ جانباز را نفهمیدند

به فداکاری اش چرا گفتند 

بین دانشکده به فرزندِ

شهدا حرف ناروا گفتند

عده ای آل رهبری بودند

باز از غیرت و وفا گفتند







محكوميت نبش قبر صحابي بزرگوار پيامبر(ص) و يار عزيز حضرت اميرالمومنين علي(ع)


این نبش قبر، عقده ی دیرینه ی شماست

این ها گواهِ جنگ علیه خودِ خداست

وهاّبیان پست! چرا بس نمی کنید

اندازه ی خصومت یک قوم تا کجاست؟

گیرم که نبش قبر کنیدش، چه فایده؟

دیگر مزارِ ابن عدی در قلوب ماست ...

"یک عده آمدند پی نبش قبر"، آه

این حرفها چقدر برای من آشناست

تاریخ چند صفحه ورق خورد تا رسید

آنجا که دور قبر غریبی سر و صداست ...

تا نبش قبر فاطمه راهی نداشتند

دیدند ذوالفقار به دستان مرتضاست

ذهنم دوباره رفت به جایی شبیه این

حرف مدینه نیست دگر، حرف کربلاست

ده نیزه دار دور و برِ قبر کوچکی

حلقه زدند... لشگر دشمن چه بی حیاست

حالا رباب مانده و یک شیرخواره که

مثل سرِ حسین، سرش روی نیزه هاست...



 
شهید زین الدین : اگر کسی در شب جمعه مارا یاد کند ، ما نیز او را نزد ابا عبد الله یاد میکنیم

شادی روح شهدا صلوات...