سيد مرتضي آويني نوشت:
راز خون را جز شهدا در نمی یابند.
گردش خون در رگهای زندگی شیرین است، اما ریختن آن در پای محبوب شیرین تر است
و نگو شیرین تر، بگو بسیار بسیار شیرین تر است.
راز خون در آنجاست که همهی حیات به خون وابسته است.
اگر خون یعنی همهی حیات و از ترک این وابستگی دشوارتر هیچ نیست،
پس بیش ترین از آن کسی است که دست به دشوارترین عمل بزند.
راز خون در آنجاست که محبوب، خود را به کسی می بخشد که این راز را دریابد.
و آن کس که لذت این سوختن را چشید، در این ماندن و بودن جز ملالت و افسردگی هیچ نمییابد.

پ,ن: بیاد همه آنهایی که بدن هایشان زیر تانک ها له
شد تا ما امروز
همچون سرو بر روی خاک های سرزمین عزیزمان قدم برداریم
و با حضور
سرونشت ساز پای صندوق های رأی راهشان را ادامه بدهیم و حماسه
ای نو بیافرینیم...


باری ما شهدا ره صد ساله را در کمتر از یک شب بلکه کمتر پیمودیم و به شهادت رسیدیم ...
اما راه سخت و دشوار
برای کسانی ماند که از دو راه
« فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ"(یعنی شهادت)
و مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ» راه دوم
را انتخاب کردند یعنی انتظار شهادت...
همان ایشانند که اگر
در کوره ی حوادث، پایدار بمانند یقینا مقامشان از ما بالاتر است...
...شهادت
و خوشا به حالشان...
وصیت نامه روحانی شهید عباس شمس درخشان


كميل نوشت:
دقت کن...
نگاهشان به منو توست...
نکند گناهی از ما سر زده که اینگونه به ما مینگرند ؟!!!
و شاید هم بخاطر...


دل نوشت:
تو رفتی... این حس از من دور نمیشود...
تو بی هوا و هوس بودی و من هوای زندگی دارم...
وقتی لحظه های با تو بودن را قدر ندانستم و تو رفتی...
برای من زندگی دیگر معنا ندارد...
تو رفتی و عشق را معنا کردی...
و من ماندم حسرت معنا شد...
تو به عشق رسیدی و من محو دنیا شدم...
در اتش دنیا ماندم و سوختم...
ماندم و خاکستر شدم...
اشک ها ریختم در حسرت جا ماندن...
چه بسازم با این دل...؟؟؟
حسرت لحظه لحظه های ناب عشق را، با ای کاش های سرنوشت در هم می آمیزم
و غبطه و بغض حاصل می شود...
چه آسان دل دادی و چه آسان دل بریدی...
چه معصومانه آمدی و چه مظلومانه رفتی...
شب که می شود و بغض راه گلویم را می بندد ردپای غم بر چهره ام جا می اندازد ...
کاش مثل تو غنچه ای پرپر بودم...
تا پاییز را نبینم ...
تا خزان عمر را نبینم...
قصه، قصه خار بودن و خشکیدن است...
حالا خاری هستم خشکیده و بی فایده....
سرشار از غم و غصه...
خاری که از ماندن در دنیای آتشین ، شعله ور شده و میسوزد...
و خاکسترش را باد به هر سو می برد...

كميل نوشت:یاد باد آن روزگاران، که دلی بود و سودایی در سر...
روزهایم شده اند شبهای تیره و تار...
شبهایی که بودنشان را مدیون همین قلب مرده ام هستم...
حال که قلبم تنهایی را پسندید...
کمی دلتنگی که گناه نیست...
اشک آمد...
دیگر نجوای شقایق های عاشق به گوش نمی رسد...
شقایق هایی که غزل خوان رفتند و دیگر غزلشان به گوش نمی رسد...
بغضم هم دیگر رهایم نمی کند.
دعایم کنید که این یکی دیگر رهایم نکند...