پسرم سرش میرفت قولش نمیرفت

به مادرقول داده بود حتما برمی گرده ، وقتی مادر تن بی سر فرزندش رادید
لبخند تلخی زدو گفت :
پسرم سرش میرفت قولش نمیرفت.


ای شهید عزیز ؛ افسوس کوچه ها دیگر آن کوچه های قدیمی نیستند

بابا سلام و مرحبا بر روح پاکت
بر دخترت مانده زِتو عکس و پلاکت
از ابتدائی،درس اوّل را که خواندم
بابا و آب و نان ِآن بر دل نشاندم
شد سفره ی ما باز،عشقِ ما نیامد
من نان و آب آوردم و بابا نیامد
کبری تو از تصمیم بابایم چه دانی؟
تصمیم بابایم شده عشقِ نهانی
گر ریزعلی آتش زند کلِّ اَثاثش
بابای من بر عالمی اَرزد لباسش
.
.
.
.
.
بابا کجا ماندی بیا امشب عروسم
رفتی ُّو من در حسرت ِآغوش و بوسم(بهلول حبیبی زنجانی)

كميل نوشت:
باران که می بارد…
دلم برایت تنگ می شود…
راه می افتم...
من بغض می کنم…
آسمان گریه…

سرش داد میزد که باباجون چته؟؟؟
یه قٌلٌپ آب خنک دادیم بهتا.... زهر مار ندادیم که
چرا اینجوری میکنی؟؟؟ بچه شدی؟؟؟
نشسته بود یه گوشه و زار زار گریه میکرد
بقیه هم با تعجب بهش نگاه میکردن. عده ای هم میخندیدند
هیچکس نفهمید چرا گریه میکنه
اما من خوب میدونستم
خوب میدونستم یاد رفقاش افتاده که تشنه شهید شذن
خوب میدونستم از اون روز به بعد با خودش عهد کرده که تا آخر عمر آب خنک نخوره ....!!!

ای شهید عزیز ؛ افسوس کوچه ها دیگر آن کوچه های قدیمی نیستند
رنگی از درد و داغ ندارند. کوچه ها دیگر اخلاص تقسیم نمی کنند و طعم شهادت
و آسمانی شدن را در دل و دماغ عابران خسته نمی پراکنند.
دیوارها نمایش مردم فریبی است
در شهر ما که سهم ابوذر غریبی است..........
ای شهید،راستی مگر سنگ شده ایم........!!!!؟و یا طلسممان کرده اند؟
تا خدا فقط یه سجده فاصله بود؟ امروز چه بگویم ای........برادر؟
اهل کوچه همه رفتند ولی ما ماندیم
حقمان است اگر بی کس و تنها ماندیم
در به روی همه وا بود و نمی دانستیم
شهر لبریز خدا بود و نمی دانستیم
هیچ تقصیر کسی نیست اگر رنجوریم
روشنی هست ، خدا هست ولی ما کوریم
آری همسفر ، روشنی هست ، خدا هست.....

بر دخترت مانده زِتو عکس و پلاکت
از ابتدائی،درس اوّل را که خواندم
بابا و آب و نان ِآن بر دل نشاندم
شد سفره ی ما باز،عشقِ ما نیامد
من نان و آب آوردم و بابا نیامد
کبری تو از تصمیم بابایم چه دانی؟
تصمیم بابایم شده عشقِ نهانی
گر ریزعلی آتش زند کلِّ اَثاثش
بابای من بر عالمی اَرزد لباسش
.
.
.
.
.
بابا کجا ماندی بیا امشب عروسم
رفتی ُّو من در حسرت ِآغوش و بوسم(بهلول حبیبی زنجانی)

كميل نوشت:
باران که می بارد…
دلم برایت تنگ می شود…
راه می افتم...
من بغض می کنم…
آسمان گریه…
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 13:22 توسط کمیل روشني
|
پروفايل حقير: