"ای شهیــــــــــــد"
ای آنکه بر کرانــه ازلی و ابــدی وجود برنشستــه ای
دستـــــی برآر
و ما قبــرستــان نشینــان عادات سخیف  را از این منجلــاب
بیــــــــــرون کش!







ای سر و پا، من بی سر و پا، پیش تو خودمو پیدا کردم....

پنجره زيباست، اگر بگذارند!
چشم مخصوص تماشاست، اگر بگذارند!
من از اظهار نظرهاي دلم فهميدم!
عشق هم صاحب فتواست، اگر بگذارند!


در نظربازی ما بی خبران حیرانند

                             من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

                            عشق داند که در این دایره سرگردانند





اینک که شهر شعله ور بی خیالی است

جای برادران غیورم چه خالی است

جای برادران غیوری که بعدشان

این شهر در محاصره خشک سالی است

بی ادعا ز خویش گذشتند و پل شدند

رد عبور صاعقه شان این حوالی است

من حرف می زنم و دلم شعر می شود

در واژه های من هیجان لالی است

طاعون گرفته ایم و کسی حس نمی کند

تا آنکه زنده بودنمان احتمالی است

آلوده است کوچه، خیابان به زندگی

چیزی که هست و نیست حالی به حالی است

بر من چه سخت می گذرد این غروب ها

جای برادران غیورم چه خالی است