وصال يار
احساس حضور خدا در همه حال، همه مسائل را حل می کند.

مختار: تو چرا از قافله عشق جا ماندی؟
کیان: راه گم کردم ابواسحاق.
مختار: راه بلدی چون تو که راه را گم کند، نابلدان را چه گناه؟
کیان: راه را بسته بودند از بیراهه رفتم؛ هر چه تاختم مقصد را نیافتم، وقتی به نینوا رسیدم خورشید بر سر نیزه بود.
مختار: شرط عشق، جنون است! ما که ماندیم، مجنون نبودیم.

خوشا آن روز را که سنگری بود
شبی ، میدان مینی ، معبری بود
خوشا آن روزهای آسمانی
که شوری بود ، سودا و سری بود
خوشا روزی که دل را دلبری بود
غزل خوان نگاه آخری بود
خوشا آن روزها در خط اروند
هوای روضه های مادری بود
و اهل آسمان بودیم آن روز
که قدری بی نشان بودیم آن روز
و نای دل نوای نینوا داشت
و با صاحب زمان(عج) بودیم آن روز
و کاش آن روزگاران گم نمی شد
هوای خوب باران گم نمی شد
صفای جبهه ها می ماند ای کاش
صدای پای یاران گم نمی شد
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 20:54 توسط کمیل روشني
|
پروفايل حقير: