احساس حضور خدا در همه حال، همه مسائل را حل می‌ کند.

 

 

مختار:  تو چرا از قافله عشق جا ماندی؟

کیان:  راه گم کردم ابواسحاق.

مختار:  راه بلدی چون تو که راه را گم کند، نابلدان را چه گناه؟

کیان:  راه را بسته بودند از بیراهه رفتم؛ هر چه تاختم مقصد را نیافتم، وقتی به نینوا رسیدم خورشید  بر سر نیزه بود.

مختار:  شرط عشق، جنون است! ما که ماندیم، مجنون نبودیم.


خوشا آن روز را که سنگری بود

شبی ، میدان مینی ، معبری بود

خوشا آن روزهای آسمانی

که شوری بود ، سودا و سری بود

خوشا روزی که دل را دلبری بود

غزل خوان نگاه آخری بود

خوشا آن روزها در خط اروند

هوای روضه های مادری بود

و اهل آسمان بودیم آن روز

که قدری بی نشان بودیم آن روز

و نای دل نوای نینوا داشت

و با صاحب زمان(عج) بودیم آن روز

و کاش آن روزگاران گم نمی شد

هوای خوب باران گم نمی شد

صفای جبهه ها می ماند ای کاش

صدای پای یاران گم نمی شد